مرگ صاحب چشمهای سیاه و پیراهنهای طرحدار.
شریعتی را روی صندلی عقب تاکسی میرفتم پایین و به پنجره مغازهها نگاه میکردم. با دقت و موشکافانه، از پشت شیشههایی که آفتاب رو به زوال عصر بهاری، ارغوانیشان میکرد، یخچالها و تلویزیونها، کیفهای پوست ِ مار، مانتوهای الیاف طبیعی را نگاه میکردم و فکر میکردم قبل از این عصر ِ بهار، یک بار دیگر تنهایی از این خیابان رد شدم، دستکشهام را تا آرنج بالا کشیدم و باز از پشت پنجره پیچها، کوچهها و درختها را تماشا کرده بودم و در چند دقیقه کوتاه به شهودی لذت بخش رسیده بودم. ناگهان و در عرض چند دقیقه فهمیده بودم دیگر عزاداری در کار نیست. دیگر اگر صاحبِ خشن ِ چشمهای سیاه و دستهای کوچک تصمیم بگیرد دنیایم را زیر و رو کند نمیتواند. لبخند زده بودم و شجریان را از هدفون چپانده بودم توی گوشهام. از شریعتی پایین رفته بودم و فراموشی، مثل ِ داروی شیرینی توی رگهام میدوید و جلو میرفت، از آن خیابان بدم نمیآمد، از هیچ خیابان ِ دیگری هم. از نور ارغوانی پایان روز هم، دیگر از هیچ مغازه و آبمیوهفروشی و ایستگاه مترویی هم. از هیچ کس و هیچ چیز.