هیچوقت امیدم را به پایانهای خوش از دست نمیدهم، هیچوقت، هروقت هرکس هرجا گفت "زندگی همینه، همینقدر مزخرف" جلویش ایستادم. با تمام ِ قدرت.
در سختترین روزهایم، میان ِ غربت و دلزدگی اگر بودم، اگر یک راننده تاکسی بداخلاق، درست میان بزرگراهی که بلدش نبودم پیادهام کرد و ویراژ داد و من تنها ماندم، میدانستم که موقتیست، اگر کسانی که دوستشان داشتم یکی یکی چمدانهاشان را بستند و رفتند در سمت دیگر زمین و به آنجا گفتند خانه، امیدم را از دست ندادم، وقتی خبرنگارها را یکی یکی به زندان بردند امیدم را از دست ندادم، وقتی پایانهای خوشم مثل برف روی آسفالت آب شدند و ناپدید شدند امیدم را از دست ندادم و امروز از هر زمان ِ دیگری به پایانم امیدوارم. کیفیت ِ وصفناپذیری از امیدواری، که شبیه خواب است و ترس ِ غیرواقعی بودن دارد !
پایان خوش تو من را به پایانهای خوش امیدوارتر کرد، حالا که در نقطهای ایستادی که همیشه حق داشتی آنجا باشی و اگر هم الان رسیدی، دنیا ظالم بوده که دیر شده. تو لایق خوشحال بودنی و حالا خوشحالی. حالا من از بلند شدن ِ تو بلند میشوم و نشانهی خوشبختی تو را میگذارم کنار همه نشانههای بزرگ دیگر، که امید باید داشت : )