دو ساعت تمام نشسته‌ام و زل زده‌ام به مانیتور و فکر می‌کنم چطور جمعه بعد از ظهر خودم را جمع کنم و تا کارگر بروم و بین آن‌همه آدم در دانشکده ادبیات خارجی کنکور ِ ارشد بدهم، بعد غروب شود و انقلاب را به سمت پایین قدم بزنم و تمام بشود، تمام.