بعد از سه روز فهمیدم سر آستین‌های مانتو ِ سفیدم برای این سیاهند که یک شب در اسفند گذشته، یک ساعت روی راه‌پله خوابگاه، وقتی داشتم تصمیم می‌گرفتم که آیا باید بروم بالا تویک اتاق چهارنفره، یا تا صبح بنشینم همین‌جا که کسی چیزی نفهمد، اشک‌هام را با آن ها پاک کردم.

فکر کردم من می‌توانم با چشم بسته بنویسم، با چشم بسته تایپ کنم، شاید هم بتوانم با چشم‌های بسته بروم توی اتاق و کسی نفهمد.

چند ساعت قبل‌تر از میرداماد پیچیده بودیم توی شریعتی و گفته بودم "تقصیر خودته، نمی‌دونی کی و چی رو می‌خوای" ،گفته بودم داری روی هرکسی ایراد می‎گذاری و ردش می‎کنی، پس کسی که برای تنهایی ات سرزنش می‎شود، اگر می‎خواهی حتما سرزنش کنی خودت هستی، خندیده بود و گفته بود چرا می‎دانم. خوب هم می‎دانم.

از پنجره پل میرداماد را نگاه کرده بودم و گفته بودم خب، کی هست؟

پرسید که واقعا می‌خواهم بلند بگوید؟

بعد آن‎قدر گریه‏ام گرفته بود که نمی‌توانستم حرف بزنم، از آن گریه ها که حتی باز کردن دهان آدم را سخت می‌کنند، می‌ترسی یک کلمه حرف بزنی و آبرویت برود، جلوی آدم‌ها زار زار گریه کنی.

حالا آستین‌ها را خیس کرده‌ام که سیاهی ریمل از رویشان برود، آخرین ذره‌های ریمل، آخرین روزهای سال، آخرین دانه بسته شکلاتی که آن روز خریدم، تمام می‌شوند، شسته می‌شوند، آخرین آثار از چرخه‌های ماهانه و هفتگی حذف می‌شوند و همه چیز کهنه می‌شود، خوشبختانه کهنه می‎شود.