از سر ِ صبح، همه جا خوابیدهام.هرجایی که سطح ِ صاف و نرمی برای نشستن بوده، آنجا نشستهام و خوابم برده.در سرویس ِ دانشگاه خوابیدهام، بعد پشت ِ میز بخش ستون فقرات هلال احمر خوابیدهام، بعد در تاکسی به مقصد ِ تقاطع نیایش-ولیعصر خوابیدهام، سر ِ شب در مینیبوسی که من را به تخت خواب میرساند خوابیدهام و حالا در مقصدم هستم و خواب در چشمم مثل یک نقطه آفتابی در امروز ِ تهران کمیاب است.زندگی از آن چیزی که فکرش را میکردیم سختتر شد.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت توسط روژان سرّی