من نگهبان شبهای بارانیام.
گفتم تهران صبحها شهر همه است.عین ِ یک موزه درندشت و عمومی که هرروز ملیونها نفر در آن رفت و آمد میکنند، از کنار تابلوها رد میشوند، انگشتشان را میزنند به شیشه قاب جواهرات، زباله میریزند روی چمنها، و همه با هم راس ساعت هفت میروند خانه.ترکش میکنند.
بعد آفتاب که رفت پایین، نگهبان کرکرهها را میکشد، چراغها را خاموش میکند و با استکانش لم میدهد روی مبل کهنه پشت ِ در، سرزمین ِ بزرگ و شلوغ صبح، حالا در تاریکی شب خانه اوست.تهران صبحها لانه همه است، شبها فقط خانه من.

شبهای روشن-فرزاد موتمن
سسی

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان ۱۳۹۴ ساعت توسط روژان سرّی