این پست را برای مادرم می خوانم
جشن فارغ التحصیلی از دبستانم بود ،لباس های ساتن آبی مضحک کرده بودند تنمان و در یازده سالگی به آواز خواندن روی استیج جلوی پدر و مادرها گماشته بودندمان ،من و بهاره از بس پشت سن خندیده بودیم گلوی آواز خواندن برایمان نمانده بود.قبل از این که بیاییم و شروع کنیم به آواز خواندن ،هی گوشه ی پرده را زده بودم کنار و وسط جمعیت دنبال مامان گشته بودم ،خیلی حرص خورده بودیم از این که لباس های ما که گروه سرود بودیم آن همه زشت بودند ،اما من فقط دلم میخواست مامان ببیند که دبستان را تمام کرده ام ،ببیند دخترش دارد می شود دوازده سالش.راهنمایی !
بعد از جشن ،با مامان در کوچه ی طولانی راه می رفتیم و مامان داشت سعی می کرد زنگ بزند به بابا ،قرار بود بابا شب ما را و مادرجون و خاله این ها را همه با هم شام دعوت کند به شام ،که جشن بگیریم و دسته جمعی از دبستان فارغ التحصیل شویم ،رسیده بودیم سر کوچه که زنگ زدند و گفتند بابا سرش شکسته.
روز فارغ التحصیل شدن من به منتظر ماندن در خانه برای بابا گذشت که بیاید و خیالمان راحت شود که سرش سالم است.
بابا آن روز با سر تراشیده و سیبیلی که هنوز داشت ،آمد خانه.خواهرم چهار پنج سالش بود ،بابا که از در آمد تو ،وحشت کرد.چند قدم عقب رفت و توی بغل مامان قایم شد ،روناک بابا را نمی شناخت.تا وقتی موهای بابا دوباره در آمد ،یک بار هم نگاهش نکرد.
چند روز بعد که نتیجه آزمون های ورودی راهنمایی آمد ،وقتی اسمم را بین قبولی های نمونه دولتی دیدم،باز پشت پرده قایم شدم و مامان را نگاه کردم.باز که ببینم به من افتخار می کند.من با سر شکسته ی بابا و شامی که بعدا برای خوب شدن سرش داد ،دبستان را تمام کردم.
آن روز صبح با صدای بوق بوق آزار دهنده تلفن بیدار شدم و و شبیه یک توده ی نارنجی بزرگ با موهای ژولیده رفتم سمت تلفن.مامان بود.با صدای نگرانش که می گفت دفترچه اش را بردارم ببرم باشگاه و باید دنبال روناک هم بروم.گفت : "فقط بدو"
وقت ورزش افتاده بود زمین و استخوان مچ دستش شکسته بود و یک قلمبه ی بزرگ آمده بود روی قلمبه ی دست خودش که روزها بود عمل کردنش را پشت گوش می اندخت.وقتی دیدمش که با رنگ پریده نشسته روی صندلی و اخم هایش از درد رفته توی هم ،وقتی نگذاشت دستش را ببینم و فقط گفت عجله کنم که یک وقت روناک توی مدرسه معطل نشود ،تمام اطلاعات ارتوپدی ام با هم به درک واصل شدند.هیچ چیز نمی دانستم.
آن روز روناک آخرین امتحانش را داد و کلاس ششم دبستان را تمام کرد، روناک از دبستان فارغ التحصیل شد در حالی که پشت خانه با هم قدم زدیم و از برنامه های تابستانش گفت و بابا زنگ زد و گفت مامان را برده بیمارستان ،حالش خوب است و مواظب باشم روناک نترسد چون هیچ چیز نیست.
مامان زیباست ،خیلی هم زیباست.این را بیست و یک خرداد نود و دو فهمیدم وقتی روپوش آبی بیمارستان تنش بود و داشت به مسخره بازی های من و روناک می خندید ،می خندید که چشم های روشنش برق می زدند و من اسم شکستگی دستش را برایش گفتم .
نگاهم که کرد فهمیدم من هنوز همان دختر یازده ساله هستم که دارد روی استیج با لباس آبی سرود می خواند ،عربده می کشد و نگاهش می کند که بفهمد ،مطمئن شود این زن چشم روشن او را دیده ،این زن می داند که دارد می رود راهنمایی.من هنوز در بیست سالگی دارم از پشت پرده مادرم را نگاه می کنم ،در این سال ها،راهنمایی و دبیرستان تمام شدند ،هر وقت جایی کار خوبی کرده ام ،یا اتفاق جالبی برایم افتاده ،پرده را کنار زدم و مامان را نگاه کردم که مطمئن شوم آن جاست.
نمره های عالی که می گرفتم ،نگاهش می کردم.روز اول دانشگاه از پشت پرده نگاهش کردم ،وقتی یادداشت هایم تند وتند توی روزنامه چاپ شدند از پشت پرده نگاهش کردم ،هر روزی که ماجراهای دانشگاه و خوابگاه و جیز های جدیدی را که تند تند کشف می کردم ،پشت تلفن برایش تعریف می کردم ،پرده را زده ام کنار و نگاهش کردم ،که توی چشم هایش ببینم که بالاخره دارد تحسینم می کند ،می بیند که دخترش چیزی شده.بزرگ شده.
به درک که خیلی چیزها بین ما دوتا سهل و آسان پیش نرفتند ،به درک که همیشه سرش بیشتر از خود من توی درس و نظم و ترتیبم بود ،به درک که من نمی توانم هنر بخوانم،به درک که اجازه ندارم بروم استامبول ،این مادر من بود که لباس آبی تنش کرده بودند و داشت درد می کشید.بعد از خرداد نود و دو،بعد از هربار که سرما خورد و چشم هایش از درد قرمز شدند یا بعد از هربار که به جای خندیدن اخم هایش رفت توی هم و بغض کرد فهمیدم استامبول نرفتن آن قدر ها هم مهم نبود.من این نقاش ِ جدی ِ دیکتاتور را دوست تر داشتم،از همیشه.
بخیه های مچ مادر من جوش خوردند و نمایشگاه تابستانش لغو شد و آشپزی و ظرف شستن و جارو کشیدن و خرید کردن و تمرین دادن های فیزیوتراپی من در طول تابستان نود و دو بهتر شدند و من هنوز هم استامبول نرفته ام،ولی بخیه های مادرم خوب شده اند و اشکال ندارد،بگذار تمام سفرهای دنیا کنسل شوند،تمام رشته های جهان تنفر برانگیز باشند،این زن چشم روشن هنوز می خندد.
پی نوشت : "مادر من" از فیلم خواهران غریب