من و صد چو من فنا شد...
فکر کنید یک روز از روزهایی که دارید با اتوبوس رفت و آمد می کنید دختری را دیده اید روی صندلی کنار پنجره نشسته،صفحه ی موبایلش را نگاه می کند و بی صدا با چنان شدتی می خندد که رگ های سر و صورتش بیرون زده اند،بعد،از شدت خنده که شال از سرش افتاد،کمر صاف می کند و نگاه به بیرون،شال روی سرش را درست می کند که خنده،شبیه پرنده ای که شکارچی دیده باشد از صورتش می پرد و می رود.
بعد لب هایش را که روی هم فشار داد و پیشانی اش که چین خورد به او نخندید،تعجب هم نکنید.دستش را که روی صورتش کشید و نفسش که از سینه بیرون افتاد به او نخندید،وقتی بغض کرد و سرش را پایین انداخت و هدفون را از گوش هایش بیرون کشید و چهره اش از یک پروانه ی خوشحال تبدیل به خرس غمگین ِ عصبانی شد،بعد گریه که کرد،به او نخندید.اسم مغازه های دور و ورتان را نگاه کنید،تا اتوبوس از آن جا دور نشده به مغازه ها و خیابان های اطرافتان دقت کنید،نخندید،فقط اسم ها را نگاه کنید.چیزی خوانده ،یک کلمه ی معمولی روی یک تابلوی معمولی ،قلبش را پاره کرده و درون سینه اش را پر از خون کرده،اشکش را مثل ابر بهار سرازیر کرده.به بی گناهی دختر بیچاره لبخند بزنید،دستش را بگیرید،به او آبنبات تعارف کنید،قبل از این که بلند شوید و بروید پی زندگی تان که امیدوارم هیچ تابلو و اسمی نداشته باشد،به او لبخند بزنید،پنجره را باز کنید تا آفتاب بریزد روی صورتش،قبل از این که از اتوبوس پیاده شوید و در هوای آزاد نفس عمیق بکشید و فکر کنید که چقدر خوشبختید که کف خیابان،روی زمین ِ محکم و امن ایستاده اید و هرچقدر بیچارگی دارید،حداقل در صندلی کنار پنجره ی یک اتوبوس شلوغ زار زار گریه نمی کنید.
پی نوشت: مولانا
پ.ن دو : رادیو روغن حبه انگور- اپیزود هفتم