حالا که من نشسته ام این جا و باد و باران دارند بیرون پنجره غوغا می کنند ،حالا که اتاقم تاریک شده و برگه های تقویم که قرار بود بچسبند به دیوار،لای دفترم دارند خاک می خورند و انارهای خشک شده که قرار بود به دردی بخورند قل خورده اند ته کشو ،فکر میکنم وقت نوشتن است.حالا که باد یخ از درز پنجره دارد می آید تو وقت نوشتن است.تو در گلوی من گیر کرده ای و یک وقتی باید تو را تُف کنم بیرون.

نه تنها تو را،بلکه هرچه را که آوردی.تمام چیزهایی که بودی و شدی.تمام چیز های کوچکی که من آمده ام این جا ،خیلی کلیشه ای ،شبیه پست های نیمی از وبلاگ هایی که به روز می شوند و درد تمامشان یک چیز است بنویسم که : "یادم نمی روند"

در ذهنم تکرار می شوند.عین تابلویی که چسبانده باشی به دیوار رو به رویت و نه بتوانی جا به جایش کنی ،نه بتوانی از جایت بلند شوی و نه حتی بتوانی دیوار را خراب کنی.هی تکرار می شوند ،نزدیک می شوند و جان آدم را می گیرند،خیلی معمولی و در کسری از ثانیه جان آدم را می گیرند.مثلا وقتی داشتم زیپ کیفم را درست می کردم و صدای قیزقیزش را می شنیدم ،یادم می آید وقتی می خندیدی گوشه چشم هایت مرتب و یک دست چین می خوردند،انگار خط کش گذاشته بودی و چین های گوشه ی چشمت را اندازه گرفته بودی،و جانم گرفته می شود.از نا کجا آباد می آید ،فکر تو از ناکجا آباد می رسد و وسط یک روز معمولی،آدم را از پا در می آورد.

 

پی نوشت : شهر بارونی از سیامک عباسی

پ.ن دو : فکر میکنم من آخرین نفری باشم که موزیک ویدئو ِ همایون شجریان را می بیند.از دستش ولی ندهید