این یادداشت را نیلوفر نوشته،بیان کامل و بی نقص یادداشتی که مدت هاست در دفتر من خط می خورد و برمیگردد و ویرایش می شود تا بالاخره پست شود.نیلوفر دست جنبانده و زودتر از من،آن را نوشته است.بخوانید.

 

"استاد چشم آبی آمده بود توی کلاس و یک پایان نامه صحافی شده را گذاشته بود روی میز که به عنوان یک نمونه پایان نامه خوب با نمره نوزده و هفتاد و پنج صدم ببینیم و عبرت بگیریم. قبل از اینکه به وضعیت شکلی و نوع صفحه بندی و فهرست نویسی نگاه کنیم چیزی که نظر همه بچه ها را به خودش جلب کرد موضوع پایان نامه بود " نسل کشی در کشورهای همسایه" و بعد زیر شاخه هایش مثل " قتل های خانوادگی" و " زنده به گور کردن دختر ها" . همین جا بود که طبق معمول رگ ایرانیت (!) همکلاسی های عزیزمان گل کرد و افتادند روی دور بحث که " چه خوب که ما ایرانی هستیم و از این کارها نمی کنیم ! ما چقدر با فرهنگیم، چقدر با تمدنیم، قدیم ها دخترهایمان هم شاه می شدند.کلا حقوق زن موج می زند و هیچ اتفاق بدی توی خانواده هایمان نمی افتد و خوش بحالمان، ما چقدر خوشبختیم!!".

 

بد هم نمی گفتند.هر چی باشد ما زن ها توی کشورمان حق رای داریم، حق رانندگی داریم، حق گرفتن مهریه به صورت اقساط داریم! تازه اگر از بعضی قتل های خانوادگی در بعضی نقاط کشورمان که اغلب هم توسط پدر و برادر خانواده صورت می گیرد ( و در سالهای اخیر به خاطر وجود یارانه، کاهش محسوسی یافته!) چشم پوشی کنیم، خیلی  هم خوشبختیم.همین که هر روز یک نفر ما را کتک نمی زند و با تبر سرمان را قطع نمی کند و زنده زنده دفنمان نمی کند خدا را شکر کرده و از زندگی خود بسیار خرسندیم! اما مساله کلا چیز دیگری است.چیزی که حتی در آن پایان نامه خوب با نمره نوزده و هفتاد و پنج صدم هم به آن توجهی نشده است.منظورم نوع دیگری از نسل کشی است که جدیدا رواج زیادی پیدا کرده...

 

خیلی هم فکر می کنند نسل کشی بلایی است که پدر ها در خیلی از کشورهای همسایه ما بر سر فرزندانشان( و اغلب دخترانشان)می آورند و فاتحه شان را می خوانند و خودشان با دست خودشان کاری می کنند که نسلی از آنها باقی نماند.اما نسل کشی فقط این نیست. نسل کشی شاید کاری است که پدران ما هر روز با ما می کنند. وقتی پدر من یک ساعت و نیم سر اینکه چرا امروز قورمه سبزی داریم با مادرم بحث می کند، وقتی پدر تو توی تاکسی و جلوی غریبه ها سر مادرت داد می زند.وقتی پدر مریم بخاطر اینکه مادرش اجازه داد با ما بیاید سینما یک ماه با او قهر می کند.وقتی شوهر دختر عمه ام تمام روز در حالت بلندگو قورت داده می گوید" میوه بیار، چرا چاییت کمرنگه؟سیگار من کو؟ تو چرا انقد خنگ شدی؟".وقتی عمو در تمام این سالها حتی یک بار به زنش نگفته "عزیزم".وقتی من و تو و مریم و بقیه مان خوب می دانیم که همه این آدم ها اولش عاشق هم بودند و حالا اینطوری شدند، وقتی روز به روز هر نوع رابطه عاطفی داشتن با دیگران توی ذهنمان بیشتر تبدیل به کابوس می شود، وقتی حاضر هر کاری بکنیم اما به هیچ وجه زیر بار ازدواج و بچه دار شدن نرویم، این ها همه اش می شود نسل کشی!

 

من مثلا به عنوان یک دختر جوان که الان باید مشغول دل و قلوه دادن به یک نفر و نامه عاشقانه نوشتن برای او و اسم انتخاب کردن برای بچه ام باشم، صبح تا شب و شب تا صبحم را با نفرت نسبت به آدمها و رابطه ها می گذرانم و تنها خاطره ام از رابطه های عاطفی دیگران دعوا،حسادت، شک، تهمت، بی توجهی و بی احترامی است و حتی یک درصد تمایل به ازدواج و بچه دار شدن و حفظ نسل ندارم. با این وضع من چه فرقی با دختری دارم که توی افغانستان یا پاکستان یا عراق یا یک کشور دیگر، پدرش سرش را می گذارد لب باغچه و بیخ تا بیخ می برد؟ اسم هر دوتایشان نسل کشی نیست مگر؟ البته که هست!"

 

پی نوشت : سعدی