سرمان پر از خیال های خوب.

 

دلمان می خواست خانه و زندگی خودمان را داشته باشیم ،دلمان می خواست دور شویم دور از همه چیز.همه کس.دلمان می خواست سازدهنی بزنیم.دو ِ نیمه شب را بالای کوه باشیم ، احمقانه ترین کارها را انجام بدهیم..

انجام دادیم ،ساز هم دستمان گرفتیم.تا زمستان.اینجا چشم هایمان روشن تر بود،دل هایمان سبک تر.دست هایمان چاق و چله تر بود ،هنوز در سراشیبی لاغری نیفتاده بودم،هنوز روی پله ها گریه نکرده بودم ،هنوز فکر می کردم بی خوابی مال بقیه است ،افسردگی مال دختر های بلند بالای سیگار به دست ِ سیاه پوش است،سراغ دختر هایی که قرمز می پوشند نمی آید.

قرار بود یک روز "بشود" قرار بود یک روز برسد،بخندیم و "شده باشد".روز ها هنوز روشن بودند ،این جا که ایستادیم و این عکس را که آخر های پاییز گرفتیم،به روزهای بهار امیدوار بودم.فکر می کردم گرما گمشده ای را پس خواهد آورد ،گونه هایم هنوز گل انداخته بودند ،رژ لبم هنوز قرمز.دندان هایم هنوز معلوم.آش ِ نیکو صفت خوردنم هنوز به جا ،همراه بودم.حوصله ام هنوز سر جایش بود.این ها همه قبل از این بودند که باد بوزد.

فکر می کنم بزرگ ترین چیزی که از من رفت ،"تحمل" بود.تحمل گوش دادن ،تحمل دیدن.تحمل ِ تحمل کردن.تحمل صدای گریه،تحمل دلداری دادن و سنگ صبور شدن،تحمل صبر کردن،تحمل مزه ی شور غذای دانشگاه،تحمل خستگی ،تحمل بغض،تحمل شنیدن " دوستت دارم ولی عاشقت نیستم"،تحمل گوش دادن دو سه ترَک رستاک پشت سر هم،تحمل جعبه ی خاک گرفته ی گیتارم کنار دیوار،تحمل منتظر بودن،انتظار تو خالی ِ حال خوش.تحمل رانندگی با سرعت بالا ،تحمل منطق پوچ و خشک بی رحمی ِ اطرافیانم،تحمل ابر های بارانی،تحمل آدم ها.تحمل قدیمی ترین ها و عزیز ترین ها.تحمل طعم فلز توی دهانم و زجه های بعدش.

این شد که از شوخی خسته شدم و از حرف جدی حالم به هم خورد ،طاقت موسیقی غم دار را از دست دادم و موسیقی شاد سرم را به درد آورد،بی خواب شدم و در بیداری به خواب هایم فکر کردم،روزها را منتظر شب،تمام کردم و شب ها تا صبح بیدار ماندم،از شلوغی به تنهایی فرار کردم و در تنهایی غصه ی بی کسی خوردم،این شد که این عکس شد مایه ی لبخند اشک دار.که بیایم این جا آپلودش کنم و تایپ کنم "من خوشبخت تر از این هم بوده ام..."

 

پی نوشت : سعدی

پ.ن دو: "ارغوان" از علیرضا قربانی