من با عمارت های شهر هم آشنا شده ام.وقتی از خیابان رد می شوم و هریک مثل این است که به دیدن من می خواهند به استقبالم بیایند و با همه ی پنجره های خود به من نگاه می کنند و با زبان بی زبانی با من حرف می زنند.یکی می گوید : ((سلام ،حالتان چطور است ؟حال من هم شکر خدا بد نیست.همین ماه مه می خواهند یک طبقه رویم بسازند.))یا یکی دیگر می گوید :((حالتان چطور است؟ فردا بناها می آیند برای تعمیر من!)) یا سومی می گوید:((چیزی نمانده بود آتش سوزی یشود.وای نمی دانید چه هولی کردم !))و از این جور حرف ها.


شب های روشن-فئودور داستایوفسکی

ترجمه سروش حبیبی