خیلی چیزها هستند که در زندگی ام شده اند آینه ی دق.

گیتارم گوشه ی دیوار یکی از همین آینه های دق است ،همشهری داستان های نخوانده ی روی میز هم ،کتاب های نیمه خوانده ، به این فکر می کنم تنها کتابی که نیمه خوانده رهایش نکرده ام "بودن با دوربین " بود.همین هفته ی پیش. info ی فیس بوکم که با پررویی تمام این را نوشته:" works at Hamshahri" ، یکی دیگر از همین آینه های دق است.لاک های رنگ به رنگ که در کشوی میزم خاک میخورند و ریمل هایی که هیچوقت استفاده نمی شوند هم.

کنسرت کماکان آینه ی دق است ،این دختر ها و پسر هایی که مرد بالشی می بینند و بعد تحلیلش می کنند آینه ی دق هستند ،همان هایی که می توانند بی هیچ حسرتی ،آدمی باشند که من باید می بودم ،می توانند ساز بزنند بی دغدغه ،کافه نشینی کنند بی نگرانی ،دور هم جمع شوند و کتاب نقد کنند بی فکر های مشوش ،این ها آینه های دق زنده ی من هستند.

فکر آینده ای که در دبیرستان می کردم  آینه ی دق است ،و تک تک روزهای این سالی که گذشت ،عوضش کرد تا شدم این.کسی که راضی نیست ! و بابا می گوید که می داند من یک چیزیم هست ،می گوید که می بیند من افسرده ام و اگر یک شبانه روز هم برایش توضیح بدهم کاری از دستش بر نمی آید ،حتی بابا که می دانم صبور است و میدانم حتما خواهد فهمید.

آخرین باری که کاری را تا آخر پیش بردم را یادم نمی آید ،قلاب بافی یاد گرفتن ،گیتار زدن ،سازدهنی زدن ،تصمیم برای دوره ی تآتر ،یادداشت های همشهری ،ترجمه هایم برای ماهنامه ی مس ،هیچکدام را تا ته انجام ندادم و یکی یکی ولشان کردم ،و ادا در آوردم که نمی دانم چرا.

حتی تصمیمم در شانزده سالگی برای انتخاب هنر در دبیرستان را هم زود ول کردم ،اصرار نکردم.تا مادرم گفت : "نع" ،قبول کردم.بحث و دعوا هم کردم ولی نه زیاد ،کسی نفهمید من چه میخواهم ،تمام دنیا من را شناختند و فهمیدند کجای کارم دارد می لنگد به جز نزدیک ترین کسم ،مادرم.

مادر نقاشم نگذاشت و نمی گذارد من هنر بخوانم ،اجازه نداد و اجازه نمی دهد تآتر حرفه ای دنبال کنم ،مادر هنرمندم که در کودکی کتاب نقاشی های فریدا کالو را برایم گشود ،که دستم را گرفت و مجسمه های هنری مور را در موزه هنر های معاصر نشانم داد ،که برایم شاملو خواند و شل سیلور استاین کادوی تولد داد ،فکر می کند بهتر است من ارتوپد بشوم ،مادرم قدرتمند است و دستم را سفت چسبیده و نگه داشته در راهی که برایم می پسندد ،در زندگی ای که برایم طراحی کرده ،من را کشیده روی یکی از بوم های کانواسش و فیکساتور دست گرفته که برای همیشه همان جا نگهم دارد ،مادرم گنجشکی ست که می داند فرزندش هم گنجشک است ،گنجشک تر از خیلی از گنجشک ها ،ولی بال هایش را بسته که به او بقبولاند که باید پلنگ باشد.

وقتی که می توانستم تصمیم بگیرم ،اصراری نکردم.نمی فهمیدم ،عقلی نداشتم ،چیزی که افروز داشت ،کاری را که افروز کرد نکردم و در دبیرستان تغییر رشته ندادم به هنر ،استاتوس های افروز هم در فیس بوک آینه ی دق من هستند ،کنکور هنر آینه ی دق است.چشم هایم در آینه ،آینه ی دق هستند.

این غم را کسی نمی تواند بفهمد ،هیچکس.این قلوه سنگ در سینه ام که صبح ها با آن چشم باز می کنم و شب ها سنگینی اش اشکم را در می آورد،این دست های بزرگی که گلویم را گرفته اند و یقین دارم روزی نفسم را می برند را هیچکس نمی فهمد ،هیچکس نمی فهمد ،حتی کسانی که برایم دلسوزی می کنند و با امیدواری می گویند که من روزی همان چیزی می شوم که می خواهم ،روزی خوب می شوم.روزی بالاخره "راضی" خواهم بود.حتی دلسوز ترین و و مهربان ترین شما هم نمی فهمید که من یک ماسک رنگارنگ هستم ،یک تن پر جنب و جوش هستم با درونی ویران ،یک لبخند گرمم که کسی پشتش دارد زجه می زند ،دارد مویه می کند.لبخندم را کنار نمی گذارم و ماسکم را برنمی دارم که اگر بردارم ،وحشت خواهید کرد از چیزی که می بینید.از این همه ویرانی.

من کاری را تا آخر پیش نبردم ،مخالفت بزرگی با مادر قدرتمندم نکردم چون همیشه از طرد شدن ترسیده ام و این روزها به ترسناک ترین نتیجه ی زندگی ام می رسم : اگر چیزی بشوم که میخواهم ،رنگ بخش بزرگی از آرامش امروزم را نمی بینم ،حد اقل برای مدتی ،باید از خیلی چیز ها بگذرم.

من کاری را که میخواستم بکنم نکردم ،آدمی که می بایست می شدم نشدم ،نتوانستم بفهمانم که من خیلی بیشتر از آن که برای آناتومی ساخته شده باشم ،برای تصویر ساخته شدم ،دست هایم خیلی خیلی بیشتر از آن که بتوانند استخوان های شکسته را درمان کنند ،می توانند دوربین را نگه دارند ،چشم هایم بیشتر از این که مسیر عروق و شریان ها را دنبال کنند و شکستگی تشخیص دهند ،دنبال کادر ها و نور و هارمونی هستند ،مغزم ،هر چقدر هم سخت گیری کنم و در زندان ارتوپدی فنی نگهش دارم ،باز فرار می کند ،مغز بی قرارم باز می دود و می گریزد و میرود سراغ نت هایش ،سراغ صداها و تصویر ها ،می رود برای خودش گوشه ی دنجی آرام می گیرد و خیال می بافد.

و امروز در نوزده سالگی دختری هستم که اشتباهی ست ،حس می کنم یک قوطی هستم که اطلاعات اشتباهی رویش درج کرده اند ،مثلا داخلش پر از گلپر است و رویش نوشته اند کنسرو لوبیا ،آن هم کنسرو لوبیای اعلا.

آدمی شده ام که هیچ کاری ،نه کوچک نه بزرگ راضی اش نمی کند ،ایده آلیست غیر قابل تحملی که دنیا هم دیگر حوصله ی زر زرهایش را ندارد.پرده ای شده ام که کنار زده نمی شود.راهی ندارم و راهی نمی خواهم.از هیچ کدامتان ،رسیده ام به جایی که دلم نمیخواهد روی وبلاگ هدیسم کلیک کنم ،دلم نمیخواهد هیچ تآتری ببینم ،دلم نمیخواهد چشمم به دانشکده هنر بیفتد ،دلم نمیخواد آدم هایی را ببینم که به آن ها حسودی ام می شود،دلم میخواهد گوشواره هایی را که با خوشحالی درست کردم از پنجره به بیرون پرت کنم ،و تک تک سلول هایم به افروز حسادت می کنند ،که کنسرو لوبیا پنداشته نمی شود.