آنجا که محرم کم زند...
ترسهایم گلویم را میگیرند و فشارش میدهند و من مثلا میترسم جایی بنویسم که شب ِ آخری است که توی خوابگاه هستم، بغض گلویم را به اندازه همان شب ِ اول گرفت. مثلا میترسم بنویسم دوستهام، حتی دوستهای دوستهام که از رفتن حرف میزنند بغض میکنم، و از این قبیل چیزها. بعد ترسناک تر از همه آن است که ترس های نسبتا آسان تر را میشود نوشت، میشود حداقل یک جملهشان را نوشت و از بقیهشان ترسید. بقیه ترسها بزرگاند، سیاهاند، نامحرم اند، محرمی نیست...
+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر ۱۳۹۵ ساعت توسط روژان سرّی