ترس‌هایم گلویم را می‌گیرند و فشارش می‌دهند و من مثلا می‌ترسم جایی بنویسم که شب ِ آخری است که توی خوابگاه هستم، بغض گلویم را به اندازه همان شب ِ اول گرفت. مثلا می‎ترسم بنویسم دوست‌هام، حتی دوست‌های دوست‌هام که از رفتن حرف می‌زنند بغض می‌کنم، و از این قبیل چیزها. بعد ترسناک تر از همه آن است که ترس های نسبتا آسان تر را می‌شود نوشت، می‌شود حداقل یک جمله‌شان را نوشت و از بقیه‌شان ترسید. بقیه ترس‌ها بزرگ‌اند، سیاه‌اند، نامحرم اند، محرمی نیست...