صفحه فیس بوک را باز کرده‌ام و آن گوشه نوشته : "Discribe who you are".
بزرگ‌ترین و گسترده‌ترین سوال بشری و همزمان مضحک‌ترینشان. چطور بگویم که هستم آخر؟
بگویم از یک جایی به بعد آمپرازول حل کردن در گل گاو زبان را متوقف کردم و خوابم قطعه قطعه نشد مثلا؟ بگویم احساس می‌کنم "بیست و دو" شوخی تقویم با من است و گاهی وقت‌ها در طول روز فکر می‌کنم هنوز پانزده ساله‌ام و بعد ناگهان از صورتم توی آینه تعجب می‌کنم، بگویم یک بار سنجاق توی مشتم گرفتم و میدان ونک را دور زدم از ترس گشت ارشاد؟ سر آخر سنجاق برای بستن روپوشم لازم نشد و از دستم افتاد و توی جوب گم شد؟
بگویم مثلا هیچوقت فکر نمی‌کردم فیس بوک برایم خاطره بشود؟ بگویم هربار فکر می‌کنم بعضی چیزها تا ابد تغییر نمی‌کنند و بعد می‌کنند و من ناامید می‌شوم و بعد باز چیزی را پیدا می‌کنم و فکر می‌کنم قرار نیست تغییر کند؟ بگویم مثلا یک بار خیلی احمقانه سرم را کوبیدم توی دستگیره فلزی در و کار به بیمارستان کشید؟ 
یا اینکه چهار سال است دلم می‌خواهد سازدهنی یاد بگیرم و خیلی سال‌های بیشتری است که دلم می‌خواهد ویولن سل هم یاد بگیرم ولی هنوز نخریدمشان، بگویم نور را دوست دارم، وقتی از لای برگ ها می‌افتد روی حوض میان ِ سرای مشیر، کجایش را باید بگوید خب آدم.
بگویم وقتی می‌خندم چروک‌های زشتی می‌افتند گوشه چشم‌هام، بگویم خنده‌ام ولی صدا ندارد و شکل فیلم‌های صامت می‌خندم، بگویم هفتصد بار از خواب بیدار شده‌ام و گفته‌ام امروز می‌نویسم، امروز بالاخره می‌گویم، ولی تهش ننوشتم و نگفتم؟ هیچوقت نگفتم؟